تبليغاتX
تقدیم به عشقم

تقدیم به عشقم

عشق من

خرابات

به يادش باده مينوشم که با دردش هم اغوشم 
به يک جرعه به صد جرعه نشد دردش فراموشم
بگو اي مهربون ساقي به اون نامهربون يارم
به حق حرمت مستي بياد امشب به ديدارم
بيا اي سوته دل ساقي به مستي بي ملالم کن
خدايا امشب اين مي رو حالام کن حلالم کن

غريبي موند وتنهايي از اين غربت دلم تنگه
بيا ساقي پناهم ده که سقف اسمون سنگه
مبادا رفيق امشب نگيري ساغر از ساقي
نميدوني چه کوتاه  شب مستي و مشتاقي


خدايا درد عشق امشب تو قلبم اشيون کرده
به مي محتاج محتاجم که مي درمان هفت درده
بيا اي سوته دل ساقي به مستي بي ملالم کن
خدايا امشب اين مي رو حالام کن حلالم کن


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 0:46  توسط کامران  | 

دوستت دارم تقدیم به تو

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 23:50  توسط کامران  | 

چرا از اول نگفتی

من همون گنجشک کوچولو هستم که منو به خاطر صداقتم از لونه ات روندی...

شاید هم گناه دیگه ای داشتم ، اما لازم نبود به خاطر من لونه ات رو به آتیش بکشی...

من به خود نامده ام که به خود باز روم     آنکه آورد مرا باز برد در وطنم

اگه گفته بودی برو دیگه نمی خوام روی بوم خونه ی من جیک جیک کنی ، می رفتم، اگه گفته

 بودی برو دیگه یه گنجشک دل نازک نمی خوام ، می رفتم ، اگه گفته بودی دیگه از دیدنم سیر

شدی ، می رفتم ... لازم نبود این جوری به آتیشم بکشی...

حالا هم دیر نشده ... میرم و دیگه نمی یام...


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 2:18  توسط کامران  | 

دست تو تو دست من بود اما دلت یک جای دیگه

حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی      و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای            ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

من از کنار پنجره تورا نگاه می کنم               وتو مرا به نام دیگری خطاب می کنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک وماندنی         هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام        تو کمتر از غریبه ای مراحساب می کنی

وکاش گفته بودی از همان نگاه اولت          که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 2:16  توسط کامران  | 

چرا دیر امدی

صدایت هنوز مرا دست دارد

طنینش را در گوشم احساس میکنم

خوابم گرفته است.................

انگار امدی.......................

نمیدانی چقدر منتظرت بودم......

گل اوردی

چرا لباس سیاه پوشیدی؟؟؟؟

چرا همه شیون میکنند؟؟؟؟.

انگار اسم من را روی سنگ نوشتند

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 2:12  توسط کامران  | 

درد انتظار

وقتی در تنهایی خودم قدم میزنم

خاطرات با تو بودن ارمشم را میگیرد

چه پریشانی لذت بخشی است دلتنگ بودن

دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده است

دلم برای دیدنت .......................

دیشب در خواب منتظر امدنت بودم

اما به خوابم هم نیامدی ودر خواب هم درد

انتظار را حس کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 2:5  توسط کامران  | 

دل او از سنگ بود

لبانش را دوخته است میدانی چرا چون بهترین فریاد در این وضع اسفناک ما دوختن لبانمان است تا همگان بفهمند زجری که میکشیم گویند روزیفرشته ای از سنگیچرا از خدا نمیخواهی که تو راانسان کند میگوید هنوز انقدر دلم سخت نشده استکه بخواهم انسان شوم
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:57  توسط کامران  | 

میخواهم بگویم از

ای کلمه ها ! فرار نکنید... چرا می گریزید؟!... اندوه مرا ببینید و ترحم کنید به این قلب تنها... آخر چرا؟؟ لرزش دستانم را ببینید، افکار مغشوشم را ببینید، تپش های کوبنده قلبم را ببینید ، چشم های نمناکم را ببینید... آخر چرا از من می گریزید؟؟

 ای کلمه ها ! بایستید....

می خواهم از عشق بگویم ، می خواهم از چشمان منتظر بگویم ، می خواهم از سکوت تنهایی بگویم...

مرا تنها مگذارید...

می خواهم از تپش های قلب یک عاشق بگویم ، می خواهم از نجواهای شبانه ی یک مجنون بگویم ، می خواهم از چشمان خسته ی یک دلداده بگویم ، می خواهم از خودم بگویم...

قصه ی ناگفته بسیار است اما کو مجال؟!!       قصه ی شب های غربت ، آرزوهای محال

دردهای کهنه بسیار است اما کو ضماد؟؟!!      دردهای بی کسی و زخم دوری ، وهم وصال

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:50  توسط کامران  | 

انتظار مرگ است

 

دقیقه ها بگذرید که گردش شما پتکی است که بر کالبد من فرود می آید.

خسته ام و منتظر . منتظر رهگذری تا مرا بیابد و از این مهلکه رهایی دهد.

دقیقه ها یاری دهید این درمانده ی در راه مانده را که جزاو کسی را ندارد.

اگر او نیز نیاید... آه ... ای اشکها طاقت بیاورید... فرصت پرپر شدن زیاد دارید.

دیگر این قلب تاب تحمل انتظار را ندارد. سخت است ، سخت است... دوری ا ز او دوری از معبودم و دوری از محبوبم، از معشوقم، سخت است او را نبینم و سر بر این خاک بنهم ...

من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم...

غصه ها یم ، دردهایم ، رنج هایم ، اشک هایم جز اینها من چه دارم؟؟؟؟

خسته ام من خسته تر از نبض ایام...

 

جز وفا من ا ز زمانه هیچ چیز نمی خواهم

اما ای داد که زمانه هم با من نمی سازد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:46  توسط کامران  | 

 

دقیقه ها بگذرید که گردش شما پتکی است که بر کالبد من فرود می آید.

خسته ام و منتظر . منتظر رهگذری تا مرا بیابد و از این مهلکه رهایی دهد.

دقیقه ها یاری دهید این درمانده ی در راه مانده را که جزاو کسی را ندارد.

اگر او نیز نیاید... آه ... ای اشکها طاقت بیاورید... فرصت پرپر شدن زیاد دارید.

دیگر این قلب تاب تحمل انتظار را ندارد. سخت است ، سخت است... دوری ا ز او دوری از معبودم و دوری از محبوبم، از معشوقم، سخت است او را نبینم و سر بر این خاک بنهم ...

من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم...

غصه ها یم ، دردهایم ، رنج هایم ، اشک هایم جز اینها من چه دارم؟؟؟؟

خسته ام من خسته تر از نبض ایام...

 

جز وفا من ا ز زمانه هیچ چیز نمی خواهم

اما ای داد که زمانه هم با من نمی سازد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:45  توسط کامران  | 

نمی رسد به گوش تو فریادبی تو مردنم

کاش غربت لحظه های تنهایی ام را درک می کردی، نمی دانم شاید هم از این دل غمگینم خبر داری و دم نمی زنی...


کاش اشک های آتشینم را می دیدی ، نمی دانم شاید هم وسعت بی کسی ام را لمس کرده باشی...


کاش می توانستم حرف هایم را در گوش تو زمزمه کنم ... کاش می توانستم سر بر شانه هایت بگذارم و اشک بریزم ... کاش می توانستم در آغوشت دمی بیاسایم ... کاش می توانستم دستان مهربانت را در دست بگیرم ... کاش آفتاب نگاهت ، یخ غصه هایم را آب می کرد ... کاش آرامش سکوتت فریاد های دلم را خاموش می کرد ... کاش شیرینی لبخندت تلخی جدایی را از کامم پاک می کرد ... کاش وجودت از خیالم فراتر می رفت ... و کاش می توانستم تو را داشته باشم ...

شعر خون بار من ای باد بدان یار رسان

که ز مژگان سیه، بر رگ جان، زد نیشم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:41  توسط کامران  | 

بی وفای و تنها ماندن

تا حالا شده اسم یه نفر قسم راستت باشه؟؟ شده آنقدر بهش مطمین باشی که باهاش از آب هم زلال تر بشی ، از آیینه هم صادق تر؟؟

 شده فکر کنی براش عزیزی ، براش مهمی ؟؟ شده فکر کنی جز اون کسی رو نداری و جز تو کسی رو نداره؟!!  شده آخر سر کاخ خیالت رو سرت خراب بشه؟؟؟!!!!!!!!

آخر سر نامردی کنه ، آخر سر تنهات بذاره ، آخر سرتو بمونی و یه دنیا حسرت؟؟ آخر سر از هر چی آب زلاله ، از هر چی آیینه ی پاکه ، از هر چی صداقته بدت بیاد؟؟!! شده تو چشمات بهت بگه دوستت داره ، ولی آخر سر ...

شده یا نشده؟؟؟

گاهی فکر می کنم این دنیا هیچه و آدم هاش از هیچ هم هیچ تر...

عالم همه هیچ و انسان همه هیچ              ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

هیچ کدوم ارزش یه حرف راست ، یه نگاه مهربون و یک قلب صاف و ساده رو ندارن ، ولی تکلیف اون آدم هایی که دلشون مثل گنجشک می مونه چیه؟!!

یه قلب نازک و شکستنی کجا تاب این همه نامردی رو داره؟!!

آنقدر خودم رو بهت نزدیک می دیدم که تو هر قدم اسمت رو لبم بود... ولی اشتباه بود...

آنقدر دوستت داشتم که تاب غصه ات رو نداشتم ... ولی اشتباه بود...

تب نکردی ولی من داشتم برات جون می دادم... ولی اشتباه بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:36  توسط کامران  | 

انتظار

 

پيش روی چشمانم.يک درخت و يک جاده

انتظار چون طوفان.تکيه بر دلم داده

بی حضورت ای خورشيد!سربه صخره می کوبند

ابرهای باران زا.موجهای آزاده

کوچه کوچه می گردد.ماه هم به دنبالت

گرچه اهل اينجا نيست.اين دهاتی ساده

شاعرانه بايد داد.دل به آتش عشقت

عاشانه بايد بود در کنارت آماده

با تو می شود خوشبو روز و شب ولی بی تو

می کشد به روی زخم روزگار سمباده

پيش پايت ای مولا.عاشقانه .بی پروا

سر به خاک می سايند سروهای آزاده

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:34  توسط کامران  | 

چشمان خیس من به یاد او

پائیزه برگ ریزونه داره بارون می باره .... چشمای خیسه منم داره به یادت می باره

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 0:1  توسط کامران  | 

بخت بد بین

 

هـر که عاشق شـد جفـا بسيار مي بايد کشيد    

 بهـر يک گل منّت از صد خـار مي بايد کشيـد 

     مـن به مرگـم راضي ام امـّا نمي آيـد اَجـل

                        بخـت بـد بين ، کـز اجل هم نـاز مي بايـد کشيـد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:53  توسط کامران  | 

زندگی و عشق و مرگ

زندگی و عشق و ...

                                          زندگی گفت : که آخر چه بود حاصل من ؟

                                         عشق فرمود : چه بگوید این دل من ؟

                                         عقل نالید : کجا حل شود این مشکل من ؟

              مرگ خندید و گفت : در این خانه ویرانه من...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:51  توسط کامران  | 

از دته قلب دوستت دارم

                    با غم عشقت چه کنم بمونم یا بمیرم

            اشکامو پاک کنم یا نه گریه رو از سر بگیرم

                                                اشکامو پاک کنم یا نه دوستم داری یا نداری؟؟

              تکلیف عشقمون چیه عاشقی و مسافری ؟!

                                                به جز با تو بودن زندگی نبا شد بهتر است . !

            و اما ... بدان از ته قلبم دوستت دارم و دور بودن از تو برایم فاجعه هستش .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:43  توسط کامران  | 

غم تنهایی

اين دست من از خاک است    هم خاک شود روزي

  اين خط من از دفتر               هم پاک شود روزي

     هر کس مرا داند                     خط مرا خواند

          شايد بکند يادم                       غمناک شود روزي...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:37  توسط کامران  | 

اگر بودی

    اگر ماه بودم ، به هر جا كه بودم

                                      سراغ تو را از خدا مي گرفتم .

                    وگر سنگ بودم ، به هر جا كه بودي ،

          سر رهگذار تو جا مي گرفتم .

              اگر ماه بودي – به صد ناز – شايد

               شبي بر لب بام من مي نشستي

             وگر سنگ بودي ، به هرجا كه بودم

                   مرا مي شكستي ، مرا مي شكستي !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:19  توسط کامران  | 

تنگ دلی

گاهی که دلم تنگ می شود

 

دست هایم را در جیب هایم میکنم

 

ودر خیابان های خلوت راه می روم و سوت میزنم

 

اما تو نمی تونی جلو گریه ات را بگیری

 

اگر می خواهی قدم بزنی

 

بگذار بارانی شود

 

تا اشک هایت را کسی نبیند...


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 23:7  توسط کامران  | 

عشق و احساس

عشق

آه که هر کس در هر گوشه و کناری می کوشد تا به گونه ای ، گرمای

دلپذيرآن را در قلب خود حس کند.

مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای

و آهی از دل نکشيده ای؟؟

به راستی چند بار از سر کوچه يا خيابانی گذر کرده ای

و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای؟؟

چند بار در نيمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر بال روياهايت ،

لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی؟؟؟

عاشقی دردی است که بی آن ، نه من ، نه تو و نه هيچ انسانی را که

قلبی در سينه داشته باشد، يارای گذر دوران زندگانی نيست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 23:41  توسط کامران  | 

چرا عاشق نباشم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 22:38  توسط کامران  | 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 21:22  توسط کامران  | 

سوگوار مهربانی

من تمام شدم ... بی آن‌که از کسی يا چيزی دل‌گير باشم ، تمام شدم . ... ناگهان احساس کردم تمامی فصل‌ها ، بايد فصل بد تنهايی باشند . ... ناگهان پنجره‌های بزرگ خانه‌ی رويايی‌ام رنگ سياهی گرفت ، سياه شد ، آسمان سياه شد ، خورشيد سياه شد ، .... و اکنون به سوگ نشسته‌ام ... تنها ... بی‌همدمی که تسلی خاطرم باشد ... چگونه بسرايم اين سوگ عظيم را ... چقدر تمامی لحظه‌ها برايم طولانی ، بی‌هوده، ‌زشت و نفرت‌انگيز شده‌اند ... من سوگوارم ... سوگوار مهربانی‌ام ... من ... منی که هميشه از پايان شروع کرده‌ام ... آن‌گاه که همه چيز تمام شده به نظر می‌آمد ، آن‌گاه که مهربانی در مهجوريتی مضاعف قرار می‌گرفت ، تلاش ميکردم که پيوندهای مهر را ـ چه بين ديگران با ديگران و چه بين خودم با ديگران ـ استوار نگهدارم . تلاش ميکردم پيوندهای گسسته را دوباره برقرار کنم. ...من سوگوارم و ديگر توان و اميدی باقی نمانده است ... من سوگوار خويشم و چه غم جانکاهی است تنها و بی‌همدم به سوگ خويش نشستن ... من تمام شدم ...

می‌خواهم رها شوم
از آنچه می‌آزاردم
و از ورای روياها
بياويزم به ريسمان نياز

می‌خواهم انتظار چشمانم را بسرايم
که دير زمانی‌است آسمان آرزويم را می‌پايند

خسته‌ام ديگر
از شهابهای خيره کننده‌ی زود گذر

دريغ
دريغا به اين روزگار
که واژه‌های مهربانی‌اش
آبستن حجمی غريب از جدايی‌اند

ديگر تمام شد
بر من مينديش
که در تونل بی انتهای زمان گم شده‌ام
و اين دل را
ديگر يارای محبت نيست

ای کاش توانی بود به انتظار

..... می‌خواهم رها شوم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 20:57  توسط کامران  | 

دوست داشتم

 
اگه تو دنيا قرار بود جای چيزی باشم
 دوست داشتم اشک تو باشم
 که توی چشمات متولّد شم
 روی پلکات جون بگيرم
 روی لبهاتم بمیرم  
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 23:50  توسط کامران  | 

تو کیستی ......................

هربارکه باتوسخن می گویم بیشتربه تودل می بندم          تو کیستی؟؟؟

بودن تواست که موجب تپش قلبم می شود

آه...    ... من این قلب کوچک اماجادارم راتنهابرای تونگه می دارم

ای کاش تمام لحظات زندگیم همراه توبود          آیامی شود؟؟؟

بارهاوبارهاباخودم این سخن راتکرارکرده ام

آه...    ... احساس من درباره ی تووصف ناشدنیست

من   تو                               نمی دانم  نمی دانم

دلم برایت تنگ است  ......         کجایی؟؟       درکنارمن؟؟؟؟

چگونه می توانم         چگونه؟

تنهاتوراازراه دورمی بوسم وبرایت بهترین آرزوهاراآرزودارم

هرگاه به فکرجدایی ازتو  می افتم غم مرافرامی گیردگرچه غم کم وبیش بامن است

نمیدانم شاید این حرف هابه خاطر ... نمی دانم بهتراست خموش باشم

روزگارکارخودش راانجام می دهد

اکنون که اینگونه سخن می گویم اشکهایم درحال جاری شدن است اما گونه هایم خیس نمی شود

اصلآنمی دانم که چرااین حرف هارامی گویم وآیابایدبگویم؟

امااین رابراستی می دانم وبدان ایمان دارم که تنهاتومحرم رازهاوحوادث زندگیم هستی و

تنها....     دوست دارم همیشه درآرامش باشی وهمیشه سالم

این چه شبی است که من اینگونه میگویم  یادتو رهاییم نمی کندامشب

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 23:46  توسط کامران  | 

تقدیم به تو ای پادشاه خوبان

با تمام وجود دوستت دارم ومیپرستمت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 23:36  توسط کامران  | 

عشق بدون مرز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 23:32  توسط کامران  | 

بی وفایی

بس كه جفا ز خار و گل ، ديد دل رميده ام
همچو نسيم از اين چمن ، پاي برون كشيده ام

شمع طرب ز بخت ما ، آتش خانه سوز شد
گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام

حاصل دور زندگي ، صحبت آشنا بود
تا تو ز من بريده اي ، من ز جهان بريده ام !

تا بكنار من بودي ، بود بجان قرار دل
« رفتي و رفت راحت از خاطر آرميده ام »

تا تو مراد من دهي ، كشته مرا فراق تو
تا تو بداد من رسي ، من به خدا رسيده ام

چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون
« اي گل تازه ياد كن از دل داغ ديده ام »

يا ز ره وفا بيا ، يا ز دل رهي برو
سوخت در انتظار تو ، جان به لب رسيده ام ...!

يک شب آنقدر به تو فکر کردم که نگو

بعد

ديدم که ماه ترک برداشت !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 23:30  توسط کامران  | 

با من باش عزیزم

سهم من بوسه ی گل نيست سهم من زخمه يه خاره

سهم من كجا نسيمه سهمه من موج و غباره

خيلی تنهام خيلی تنهام چكنم

 ميخوام خراب تو بشم خوردو خرابم نكنی

قصه ی خواب تو بشم با غصه خوابم نكنی

ميخوام كه مال من بشی منو جوابم نكنی

شهر خيال من بشی قصد عذابم نكنی

تو دله تنگت هرچيه بريز رو زخمه دله من...

آنگاه که من اشکی ز بر چاهی می ریختم

ای گل امیدم،اشکهایم را برای تو می ریختم

تو کجا بودی من در نگاه ،تو را نمی دیدیم

اشکهایم به زمین می ریخت، تو را نمی دیدم

 

وقتی که خوابی نیمه شب تو را نگاه می کنم

بوی تنت می پیچد ودنیا معطر می شود

گیسوت تابی میخورد می لغزد از بازوی تو

از شانه جاریمی شودچون آبشاری موی تو

چون نسترن در بسترم می گسترانی بوی خود

من را نوازش می کنی بر مهربان زانوی خود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 23:12  توسط کامران  |